X
تبلیغات
یه دنیا دلم گرفته

یه دنیا دلم گرفته

داستان ابله و عاقل

در دهکده ای کوچک مردی زندگی می کرد که به ابله بودن معروف بود.تمام ابادی

مسخره اش می کردند. ولی او از ابله بودن خود دیگه خسته شده بود.بنابراین از

مرد عاقلی که او هم در همان روستا زندگی می کرد چاره ای پرسید. مرد عاقل

گفت:مساله ای نیست!ساده است.وقتی کسی از چیزی تعریف کرد تو انکار کن

اگر کسی ادعا کرد این ادم مقدس است فوری بگو نه!من خوب می دانم که گناهکار

است.اگر کسی بگویید این کتاب معتبر است فوری بگو من خوانده و مطاله کرده ام

نگران نباش که خوانده یا نخوانده ای راحت بگو مزخرف است. اگر کسی بگویید این

نقاشی یک اثر هنری بزرگ است راحت بگو این هم شد هنر چیزی نیست مگر

کرباس و رنگ.یک بچه هم می تواند ان را بکشد.فقط انتقاد کن و انکار کن دلیل بخواه

و پس از هفت روز دوباره پیش من بیا.بعد از هفت روز ابادی به این نتیجه رسید که

این شخص نابغه است ما خبر از استعدادهای او نداشتیم و اینکه او در هر موردی

اینقدر نبوغ دارد. نقاشی را نشان او می دهی و او خطاها را به شما نشان می دهد.

کتابهای معتبر را نشان او می دهی و او اشتباهات و خطاها را گوشزد می کند.

چه مغز متفکری!چه تحلیل گر و نابغه بزرگی! پس از هفت روز مرد پیش عا قل رفت

و گفت:من دیگر احتیاج به راهنمایی تو ندارم. تو ادم ابلهی هستی! تمام ابادی به

ان مرد عاقل و فرزانه معتقد بودند و همه می گفتند:چون نابغه مدعی است این مرد

ابله است پس حرف او درست است و او حتما ابله است....

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 23:38  توسط یونس   | 

کجایی عشقم (دست نوشته ای از خودم)

کجایی که بی تو زندگی سرد و دنیا خیلی تاریکه

کخایی که این عاشق خسته با دیدن تو جان دوباره ای بگیرد

کجایی که فراق دوری تو مرا با خنده و شادی غریبه کرده

کجایی که از هر کس سراغ تو را می گیرم اما تو را نمی یابم

کجایی که رفتنت نور چشم های من را گرفته

کجایی که رفتنت تاب و توان از جسم خسته من گرفته

کجایی که رفتنت اشکای من را تبدیل به خون کرد

کجایی که در و دیوا و ساعت و پنجره خانه  با صدایی اهسته و غمگین تو را صدا می زنند

کجایی ای نازنین ای دلبر ای تک گل باغ من ای همه هستی من

کجایی که من مثل دیوانه ها به این طرف و ان طرف می دوم تا تو را بیابم

کجای که این دل من تا تو را نبیند یک لحظه ارام نمی گیرد

بیا و با امدنت دنیای تاریک را روشن و زندگی سرد را گرم کن

بیا که همه وجودم تو را بهانه می گیرد

دست های سرد من دست های گرم تو را می طلبد

تو را من چشم در راهم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 22:38  توسط یونس   | 

زخم های عشق

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباس هایش را

در اورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.مادرش از پنجره نگاهش می کرد

و از شادی کودکش لذت می برد ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا

می کند.مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد.پسر

سرش را برگرداند ولی دیر شده بود تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت

تا زیر اب بکشد.مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.تمساح

پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش انقدر زیاد بود که نمی گذاشت

او بچه را رها کند.کشاورزی که در حال عبور از ان حوالی بود صدای فریاد مادر را شنید

به طرف انها دوید و با بیل محکم بر سر تمساح زد و او را کشت.پسر را سریع به

بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسربهبودی مناسب بیابد.پاهایش با ارواره های

تمساح سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.

خبر نگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را نشان

دهدپسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد سپس با غرور بازوهایش

را نشان داد و گفت:این زخم ها را دوست دارم اینها خراش های عشق مادرم هستند

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 22:38  توسط یونس   | 

دانستنی های جالب

ایا می دانستید که زرافه تار صوتی ندارد و لال است و نمی تواند هیچ صدایی از خود در اورد

ایا می دانستید که موشهای صحرایی چنان سریع تکثیر پیدا می کنند که در عرض هجده ماه

دو موش صحرایی قادرند یک میلیون فرزند داشته باشند

ایا می دانستید جنین بعد از هفته هفدهم خواب هم می تواند ببیند

ایا  می دانستید گربه و سگ هر کدام پنج گروه خونی دارند و انسان چهار گروه

ایا می دانستید روباهها همه چیز را خاکستری می بینند

ایا می دانستید که پروانه با پای خود مزه را احساس می کند

ایا می دانستید که شتر در هنگام تشنگی می تواند ۹۵لیتر اب را بنوشد

ایا می دانستید اولین اتوموبیل را مظفرالدین شاه قاجار وارد ایران کرد

ایا می دانستید اولین ادامس را جان کورتیس در سال۱۲۲۷شمسی ساخت

ایا می دانستید تنها قسمت بدن که خون ندارد قرنیه چشم است

ایا می دانستید یک دهم مردم جهان در جزیره زندگی می کنند

ایا می دانستید فیل بالغ در روز ۲۲۰کیلو گرم غذا و ۲۰۰لیتر اب مصرف می کند

ایا می دانستید هر فرد عادی در سر خود ۹۰تا۱۲۰هزار رشته مو دارد

ایا می دانستید زنبور عسل دو معده دارد یکی برایرانبار کردن عسل و یکی برای غذ

ایا می دانستد در برج ایفل ۲۵۰۰۰۰۰پیچ به کار رفته است

ایا می دانیستید خرس ها موجوداتی چپ دست هستند

ایا می دانیستید بیشترین ضربان قلب را قناریها با ۱۰۰۰بار در دقیقه دارند

ایا می دانستد یک لیتر سرکه در زمستان سنگینتر از تابستان است

ایا می دانستید تنها حیوانی که نمی تواند شنا کند شتر است

ایا می دانستید سجده بر توتون جایز است

ایا می دانستید سوسکها سریعترین جانوران ۶ پاهستند با سرعت یک متر در ثانیه

ایا می دانستید خرگوش ها و طوطی ها بدون نیاز به چرخاندن سر قادرند پشت سر خود را ببینند

ایا می دانستید مادر و همسر گراهام بل هر دو ناشنوا بودند

ایا می دانستید یک اسب در طول یک سال ۷ بر ابر وزن خود غذا می خورد

ایا می دانستید رشد دندانهای سگ ابی هیچگاه متوقف نمی شود

ایا می دانستید قلب والها تنها ۹بار در دقیقه می تپد

ایا می دانستید عمر سنجاقکها ۲۴ ساعت است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 0:20  توسط یونس   | 

امضا شناسی

کسانی که به طرف عقربه های ساعت امضا می کنند انسانهای منطقی هستند

کسانی که بر عکس عقربه ساعت امضا می کنند دیر منطق را قبول می کنند

کسانی که از خطوط عمودی استفاده می کنند لجاجت و پافشاری در امور دارند

کسانی که از خطوط افقی استفاد می کنند  انسانهای منظم هستند

کسانی که با فشار امضا می کنند در کودکی سختی کشیده اند

کسانی که پیچیده امضا می کنند ادم هایی شکاک هستند

کسانی که در امضای خوداسم و فامیل می نویسند خودشان را در فامیل برتر دارند

کسانی که در امضای خود تنها فامیل می نویسند دارای منزلت هستند

کسانی که اسمشان را را در امضا مینویسند و روی اسمشان خط می زنند شخصیت خود را نشناخته اند

کسانی که به صورت دایره و بیضی امضا می کنند کسانی هستنند که می خواهند به قله برسند

شما دوست عزیز از موارد بالا که ذکر شد کدام یک مدل امضا شما است....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 16:18  توسط یونس   | 

دوست دارم عشقم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                     

                                                به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق                                                                    

                                               تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟ 

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت                                                                  

                                                بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس                                                                

                                                       تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم                                                                    

                                                    وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                 

                                              به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکتو  به صد تا دریا نمی دم                                                               

                                                     یه لحظه با تو بودنو  به عمر دنیا نمی دم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم                                                                      

                                                   قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 23:47  توسط یونس   | 

مرد ناراضی

     روزی سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد به بازار امد انجا تاجران

      رادید و به حال خودغبطه خورد و با خود گفت :حتما تاجران خیلی ثروتمند هستند چی میشد

       که من هم یک تاجر بود ناگهان خدا او را تبدیل به یک تاجر ثروتمند کرد.مرد تا مدت ها فکر می کرد

        از همه ثروتمند تر است.تا اینکه روزی حاکم شهر از بازار عبور کرد مرد وقتی دید همه مردم به

         حاکم احترام می گذارند و به او تعظیم می کنند با خود گفت کاش من حاکم بودم ناگهان خدا

           او را تبدیل به یک حاکم قدرتمند کرد .در حال روی تختی روان نشسته بود  احساس کرد که

            نور خورشید او را اذیت می کند با خودش گفت:خورشید چقدر  قدرتمند است کاش من

             خورشید بودم ناگهان خدا او را تبدیل به خورشید  کرد او  با تمام قدرتش به زمین می تابید

              و زمین را گرم می کرد .پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه امد وجلوی تابش او را گرفت پس با

              خود فکر کرد که قدرت ابر از خورشید بیشتر است کاش من یک ابری بودم ناگهان خدا او را

               تبدیل به ابری بزرگ کرد. کمی نگذشته بود که بادی امد و او را به این طرف و ان طرف هل

               می داد این بار ارزو کرد که تبدیل به باد شود ناگهان خدا او را تبدیل به بادی قدرتمند کرد

                ولی وقتی به یک صخره ای رسید دیگر قدرت تکان دادن ان صخره را نداشت  با خود گفت:

                پس صخره از همه چیزها قدرتمندتر است کاش من یک صخره بودم ناگهان خدا او را تبدیل

                به صخره ای کرد. همان طور که با غرور ایستاده بود ناگهان صدایی شنید و احساس کرد

               که دارد خرد می شود نگاهی به پایین کرد دید که سنگ تراشی با چکش و قلم به جان او

                افتاده پس با خود فکر کرد که  خودم خیلی قدرتمند بودم و خودم خبر نداشتم از خدا

                خواست که دوباره او را تبدیل به سنگتراش کند و خدا او را تبدیل به سنگتراشی کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 23:34  توسط یونس   | 

سکوت سهم منه

شب وسکوت وتنهایی

تنهایی و من ویک خواب رویایی

من وتو در کنار هم

تو در اغوش من

و من غرق در احساساتم

سکوت سهم این لحظه های عاشقانه است

چشمانم خیره به چشمان توست

دیدن چشم های تو زیباست

ارامش من در این لحظه های عاشقانه است

مات و مبهوت دستانت را می فشارم

تو را می بوسم

تو را در اغوشم می فشارم

سربه روی شانه های تو می گذارم

سکوت را با صدای ترانه اشکهایم می شکنم

تو گوش می کنی وبا من هم ترانه می شویی

ترانه ما در هوای عشق می پیچد

عشق با ترانه ما می رقصد

و ما با رقص عشق می رقصیم

می چرخیم و غلت می خوریم

تو ارامیده ای و من بر بالای سرت خمیده ام

از دست های من تا موهای بلند تو که بر روی صورتت ریخته است

چقدر فاصله است فاصله درد من است

فاصله سهم دل تنگ من است

دست های تو بر روی تن من می چرخد

و من ارام ارام لمس دستان تو را روی تنم حس می کنم

لمس دستای تو حس یک حادثه شیرین است

حادثه رویایی ست که من در خواب خود می بینم

خواب من یک خواب است

اه که این خواب چقدر شیرین است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 20:1  توسط یونس   | 

دلم گرفته

   دلم گرفته از خودم               

                                                             

                                              دلم گرفته از دنیا

 

               دلم گرفته از سکوت

 

                                              دلم گرفته از تنهایی

 

             دلم گرفته از عشقم

 

                                         دلم گرفته از این بی وفایی

 

      دلم گرفته از تو که تنهام گذاشتی ورفتی بی من

      تنهام گذاشتی با خودم..............

                                    بادنیا.............

                                         با این سکوت...........    

                                                 باتنهایی..............

                                                           با عشقت..........

    عشقم دوست دارم...

   چون که در میان این همه عاشقان تو توانستی قلب من را تسخیر کنی

   باتوقلبم خوشبخت ترین قلب دنیاست ~باتو این دنیا برای من همان بهشت است  

  بی تو زندگیم اجباریه~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~!!!!!!

                  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 12:38  توسط یونس   | 

جدایی...............

ان روز که قلب شیشه ای احساسمان

با سنگ جدایی شکسته شد

واب مهربانی که از خورشید سرچشمه می گرفت

رو به خشکیدن گرایید

ان روز که تو رفتی و سوار بر زورق عشق

تا فرا سوی افق سفر کردی

انگار که ایینه های محبت با تو رفتند

زیرا تنها صورت تو در وجود ایینه معنا پیدا می کرد

و در دفتر خاطرات عشق تنها نام تو جاودانه باقیست

نام تو انتهای رشته عمر شب را  به دامن سحر گره زده بود

اما در یک لحظه غروب به پرواز درامدی

و من ان سوی غروب با دلی شکسته تو را صدا می کنم

چشمی پر از باران برایم مانده بی تو

یک سینه ویران برایم مانده بی تو

از زندگی از این همه زیبایی او

اه دل سوزان برایم مانده بی تو

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:4  توسط یونس   |